تبليغاتX
پلاک شکسته



     ماه پاکی دلها

                                        ماه صفای جانها

     ماه نور و ایمان

                                       ماه عشق و قرآن

      

              ماه مبارک رمضان

 

                        تهنیت باد  

ماه رمضان مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388;ساعت 16:51;  توسط خادم شهدا;  | 

سلام دوستان عزیز

با عرض شرمندگی بابت تاخیر طولانی و شرمنده ی همه شهدا هم هستیم

می دانم خیلی کوتاهی کردم شاید اگر اراده می کردم مثل همین امروز

 می توانستم بیایم و سری بزنم و خبری از شما بگیرم بازم می گم شرمنده ی همه.

امروز خیلی دیگه حالم گرفته بود به طوری که آرزو می کردم امروز پنجشنبه

می بود و می رفتیم مزار شهدا.

دلم می خواد تو چند بند با شهدا درد دلی بکنم

سلام بر شهدای فراموش شده و سلام بر شهدایی که هر روز نامشان ورد زبانمان است.

می دونم عزیزان من خیلی از دستم ناراحتید شاید تا به حال نامم را رفیق

نیمه راه گذاشته باشید ولی بدانید که من شاید نامرد باشم

 ولی هیچ گاه دوستانی مثل شما را فراموش نمی کنم

مطمئن باشید من هرگز یاد شما را از دلم بیرون نمی کنم.

جنوب که رفتیم آنچنان حال و هوایم عوض شد که نگو و نپرس

 من شدم یکی دیگه که مخلص شهداست وقت برگشتن

عهدهایی با خودم بستم که تا چند هفته پیش موظف بودم آن ها را

 انجام دهم و انجام هم می دادم ولی امروز دیگر شده از کارهای

 فراموش شده ام. من نیاز به تجدید عهد دارم با شما با امام زمانم با خدایم...

تعطیلاتم را با اعتکاف شروع کردم که دندان درد امانم را برید مجبور شدم

روز دوم اعتکاف به دکتر مراجعه کنم بعد از اعتکاف هم چند روزی با درد

 دندان کشیده دست و پنجه نرم کردم و بعد از آن هم دوری مادر و

 چند روزی بی مادری کشیدن. خیلی سخت بود و بعد از آن هم کارهای

اداری و تایپ سوالات و کارهای دیگر. و امروز هم شروع تحقیقی که

نمی دانم سرش کجاست و ته اش کجا. و فردا طرح ولایت و چند روز خوشی ....

نمی دانم توی این دنیا دلمان را با چه خوش کنیم فقط می گذرانیم....

از شهدا شروع کردم و به امام زمان رسیدم البته من خیلی

 پررو تشریف دارم و ناامید نیستم از اینکه یکی از یارهای امام باشم

هر وقت حرف از یارهای امام می افتد دوستان با تاسف سر تکان می دهند

و می گویند ما که نیستیم ولی من امیدوارانه می گویم من ولی هستم

 ولی ته حرفم که می روم به این می رسم چرا باید باشم مگر

من چکار کرده ام ولی با این حال خیلی امیدوارم.

دوستان عزیز به علت دل گرفتگی نیازمند نظرات سبز شما هستیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388;ساعت 18:35;  توسط خادم شهدا;  | 

سلام

 اعتکاف حال و هوای دیگری داشت ولی من ...

روز دوم سحری بیدار شدم ....

درد دندان امانم را بریده بود ...

بعد از چند بار دکتر رفتن بالاخره توانستم روزه ام را نگه دارم...

سه روز گذشت و با کوله باری خالی از گناه راهی شدم

با این حال باز کوله ام سنگین بود

پر از عشق به خدا...

دوستان عزیز به علت تنگی وقت نتوانستم توضیح بیشتر بدهم شرمنده ی همه شما

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388;ساعت 11:59;  توسط خادم شهدا;  | 

سلام دوستای گلم ، سرگرم انتخابات بودیم

 نتونستیم آپ کنیم شرمنده همتون،

ان شاء الله به زودی مطلب جدید میزارم

راستی پیشاپیش و یکشنبه و  پساپس

میلاد حضرت فاطمه (س) و روز مادر مبارک.

پیشاپیش برا اونایی که زود سر می زنن و

 یکشنبه برا اونایی که تو روز مادر سر می زنن

و پساپس برا دوستایی که دیر سر می زنن

ان شاءالله همه در انتخابات شرکت می کنید

و رای بیشتر رو اونی میاره که حقه و پیرو خط رهبریه

به امید پیروزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388;ساعت 23:46;  توسط خادم شهدا;  | 

ای کاش فدک این همه اسرار نداشت

ای کاش مدیــنه در و دیــوار نداشـــت

فریاد دل محسن زهرا (س) این است:

ای کاش در ســوخته مسمار نداشـت

 

یا فاطمه الزهرا (س)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388;ساعت 20:17;  توسط خادم شهدا;  | 

بیشتر از یک ماه بود که در بیمارستان شهدای تجریش بستری بودم. در این مدت ، مجروحهای زیادی در تخت سمت راستم معالجه و مرخص شده بودند. همه آنها از همان لحظه ی ورود، از درد نالیده بودند . انگار درد در گوشت و پوست او اثری نمی گذاشت؛ اصلا انگار درد جرات نزدیک شدن به او را نداشت. نه روی چهره اش و نه توی چشمانش دردی دیده نمی شد.

.

.

.

نیمه های یک شب بارانی بود که صدای سرفه هایش را شنیدم و بعد هم صدای بیرون زدن خلط و خون از ریه هایش. فریاد کشیدم و پرستار را صدا زدم بالای سرش ایستادم و به صورتش زل زدم. لب پایینی اش قارچ خورده بود و دهان باز کرده بود طوری که یک بند انگشت در آن فرو می رفت. سینه اش بی صدا بالا و پایین می شد.

- حالت خوب نیست؟

در جوابم فقط پلکهایش را روی هم گذاشت.

پرستارها و دکترها به اتاق هجوم آوردند و تخت را دوره کردند. گیج و منگ آنقدر به سقف ترک برداشته و زرد شده ی اتاق خیره شدم که خوابم برد. ترس برم داشته بود. جرات نگاه کردن به تخت خالی را نداشتم. قلبم به تندی می زد. دهانم خشک شده بود مثل پوست درخت کهنسال. ناگهان هزار فکر به سرم هجوم آورد. سرم سنگین شده بود. احساس تنهایی وجودم را فرا گرفته بود.

-چرا با من حرف نزد؟! اصلا چرا موقع رفتن با من خداحافظی نکرد؟ نه؛ او آدمی نبود که فقط به خودش فکر کند. این را از چشمانش خوانده بودم.

صدای پرستار را از توی راهرو شنیدم.بغض آلود بود. التماس کنان حرف می زد:« آقای دکتر کروه خونی من با او یکی است، من حاضرم یکی از کلیه هایم را به بدهم.»

با شنیدن این حرف پرستار سرجایم میخکوب شدم. عرق سردی روی ستون فقراتم نشست. خم شدم و همانطور ماندم

بیمارستان پر شده بود از سپاهی و بسیجی. همه هراسان و دلگرفته بودند. بعضی ها آرام گریه می کردند. خودم را به میانشان رساندم. از حرفهای دو نفرشان فهمیدم، غریبه برای آنکه درد را توی خودش خفه کند لب پایینی اش را با فشار دادن دندان پاره کرده بود. یکی از آنها گفت: « او می خواست حتی حسرت یک آخ را به دل دشمن بگذارد.»

- حالا چرا همگی با هم به ملاقات آمده اید؟

ناگهان چند نفر با هم گفتند:« آمده ایم یکی از کلیه هایمان را به فرمانده مان یدالله کلهر بدهیم. البته اگر قبول کند.»

امروز نتونستم برم مزار شهدا. چون رفته بودم زیارت نوه امام رضا (ع).

دلم می خواد هر کی اومد وبم یه فاتحه برا شهدا بفرسته همراه با یه

صلوات از ته دل و با «و عجل الفرجهم»

دوستان این تکه ای از خاطرات شهید کلهر است اگر مایل به خواندن تمام مطلب هستید روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388;ساعت 21:22;  توسط خادم شهدا;  | 

بارالها از یک سو باید بمانیم

تا شهید آینده شویم و

از سوی دیگر باید شهید بشویم

تا آینده بماند هم باید بمانیم

که فردا شهید نشود و

هم باید شهید شویم

تا فردا بماند عجب دردی است

 چه می شد که امروز شهید می شدیم

 و فردا زنده و دوباره شهید می شدیم

 سردار شهید حسین اجاقی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388;ساعت 15:57;  توسط خادم شهدا;  | 

 

 

خدايا! در غم و درد شخصي مي‏سوختم،

 تو آن‏ چنان در دردها و غم‏هاي زجرديدگان و

 محرومان و دل‏شكسته‏گان غرقم كردي،

 كه دردها و غم‏هاي شخصي را فراموش

كردم. تو مرا با زجر و شكنجه همه

محرومين و مظلومين تاريخ آشنا كردي، از اين راه

 تو علي را به من شناساندي، تو مرا با حسين

آشنا كردي، تو دردها و غم‏هاي زينب

را بر دلم گذاشتي، تو مرا با تاريخ درآميختي،

 و من خود را در تاريخ فراموش كردم، با

ازليت و ابديت يكي شدم، و از ا ين نعمت بزرگ،

 تو را شكر مي‏كنم. خدايا! تو را شكر

مي‏كنم كه به من درد دادي و

 نعمت درك درد عطا فرمودي، تو را شكر مي‏كنم كه جانم

 را به آتش غم سوزاندي، و قلب مجروحم را

براي هميشه داغدار كردي، دلم را

سوختي و شكستي، تا فقط جايگاه تو باشد.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه غم و

دردهاي شخصي مرا كه كثيف و كشنده بود

 از من گرفتي، و غم‏ها و دردهاي خدايي

دادي، كه زيبا و متعال بود. خدايا! تو تاروپود

 وجود مرا با غم و درد سرشتي، تو ما را به

 آتش عشق سوختي، در كوره غم گداختي،

 در طوفان حوادث ساختي و پرداختي، تو

مرا در درياي مصيبت و بلا غرق كردي،

 و در كوير فقر و حرمان و تنهايي سوزاندي.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا سنگ زيرين

 آسيا كردي، و به من قدرت تحمل دادي

كه اين همه درد و فشار را، كه در

 تصورم نمي‏گنجيد، بر قلب و روحم حمل كنم، از

مجالس جشن و شادي بگريزم و

 به مراكز خطر و بلا و درد و رنج پناه برم.

 خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه غم را آفريدي،

 و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختي و مرا از

اين نعمت بزرگ توانگر كردي.

شهيد چمران

دوستان عزیز ان شاء الله سوم فروردین راهی جنوب هستیم التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387;ساعت 10:53;  توسط خادم شهدا;  | 

سلام امروز خیلی حالم گرفته

شد قبولم نکردند

 نخواستند اگه می خواستند که

به قول خودشون دعوت

 نامه برام می فرستادن. امروز تو

قرعه کشی اسمم در

 نیومد دلم خوش بود به یه جای

 دیگه که شاید از یه

 طرف دیگه جور بشه ولی دیدم

 نه تا خودشون نخوان

 نمی شه هی خودمو به اینور و اونور زدم

 تا بلکم درست بشه

ولی نشد دلم شکست

 از همشون از اینکه دیگه

 منو نخواستن شاید یه حکمتی

داره این نرفتن من ...

دلم می خواست مثل پارسال

لحظه ی تحویل سال کنار

 آرامگاه شهید بزرگوار علم الهدی

 باشم  ولی نشد چه

 روزایی بود با شهدا بودن پا جای

پای اونا گذاشتن چه

 آرامشی. دلم می خواست

با همه ی دوستان جمع

می شدیم و مثل روزای  محرم و

 صفر تو شلمچه وطلاییه و ...

سینه زنی می کردیم

 یا که رو خاک نرم فکه

می نشستیم گریه می کردیم

 دلم لک زده براراه طولانی

 مهران برا شرهانی،

 برا هویزه و برا اروند،

 شوش و دانیال و ...

شهدا کاشکی می خواستین و

می اومدم می گن اولین بار آدم فقط

دلش می خواد بار دوم

که می شه دیگه دلش

 پر می کشه بار سوم

نمی دونم شاید ...

 منم بار اولم بود شاید خیلی زیاد

 مونستون نبودم

ممکنه که دیگه دلتونو زده باشم

می دونم می گید تو یه بار اومدی

 چه گلی به سر خودت زدی

که می خوای بار دوم هم بیای ولی

این بار فرق می کنه این بار می خوام ...

ای خدا.....

 

شهدا دوستون داریم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387;ساعت 22:42;  توسط خادم شهدا;  | 

سلام امروز پنجشنبه است دلم

می خواست برم مزار

 شهدا ولی نشد اما دلم

می خواد به تعداد

 تمام شهدای کشور که نمی دونم

چندتاست فاتحه بفرستم

 اگه کسی خواست کمک کنه

 تا روز جمعه فرصت داره

 شاید هم جمعه آقامون اومد و ....

 

دلم می خواد وقتی آقا اومد

نگه تو برو کنار تو به درد من

 نمی خوری تو مگه تو غیبت

من چی کار کردی برای

ظهور من که حالا بیای و

 ادعای سربازیمو بکنی حالا هر

 کی اهل عمله امروز بیاد

به میدون تا ثابت کنیم که ما

واقعا اهل عملیم حتی اگه

فردا بیاد ما بازم کنارشیم

همچنان که در نبودش با

دوستاش بودیم و هستیم و به

 دوستاش کمک می کردیم و می کنیم....

 

اگر فردا امام زمان(عج) بیاید

 

  چکار می کنید؟

 

اصلا به او چه می گویید؟

 

شاید این جمعه بیاید شاید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387;ساعت 21:4;  توسط خادم شهدا;  |